خرید بک لینک

خیلی وقت است به یکی از دوستانم گفتهام که دوباره روی ادبی بیست و سه مینویسم، ولی اینقدر سرم شلوغ بوده در این چند روز که نشد. از هفتۀ سوم مرداد مرتّب خواهد شد، خدابخواهد!

این دو خط را، اگر بلاگفا اطال الله بقائه و نصر لوائه تا سالیان سال بعد پابرجا ماند، برای دو نفر مینویسم که هنوز نه خواندن بلدند نه حرف زدن، ولی دیدنشان آنقدر شادم میکند که هزاران کلمه هم نمیتوانند این شادی را وصف کرد.

من، در فهمیدن احساسات آدمها از روی نوشتهها، بینهایت خنگم! گاهی رفیقی، جملهای مینویسد که نمیفهمم منظورش چه بوده، حال آنکه اگر همان جمله را به من بگوید و بشنوم(از راه گوش وارد بدنم شود، نه چشم) میفهمم که ناراحت است، شاد است، یا هر چیز دیگری. این خنگیِ مفرط در این زمینه، معمولاً دردسرساز بوده برای خودم و زحمتآفرین برای اطرافیانم، از بس که عذرخواهی میکنم بابت توضیحات چپ و راستم در حرفها و پیامها، و بالأخص پرحرف بودنم، که همین وبلاگ شاید از بزرگترین مظلومان پرحرفی من باشد.

آقا! اعتراف میکنم که به تعطیلات این تابستان نیاز داشتم، گاهی لازم است آدم از دوستانش، حتّی از عزیزترینهاشان، فاصله بگیرد، قدری که محکم شد باز نزدیک شوند به هم، و بلکه نزدیکتر از قبل.

شش سال پیش، اواخر تیر هشتاد و نُه، به جرأت میتوانم بگویم که بهترین تیرماهی بود که داشتم، جمعی که تقریباً از هر کسی چیزی یاد گرفتم، منِ کوچکتر از همگی را اصلاً گمان این نبود که برخی از این همکلاسیهای خوش سر و زبانِ المپیادیام بعدها تنی چند از بهترین دوستان زندگیام خواهند شد.

اگر دستتان رسید، سه جلدِ «شازده حمّام» را بخوانید؛ محمّدحسین پاپلی یزدی، استاد دانشگاه مشهد آن را نوشته و الحق، خواندن این کتاب وقتتان را هدر نخواهد داد؛ بسیار چیزها دربارۀ یزد نمیدانستم و حتّی باورم نمیشد، که در این سه جلد دیدم و خواندم و تصوّر هم توانستم کرد.

شعرِ آشنایِ پایین را هم صرفاً برای احساس نزدیکی که همیشه به آن داشتهام نوشتم، و از تکرار مکرّراتش عذرخواهم.

خدا حافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده جرس کاروانیم

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بی همزبانیم

ای لاله بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

پ.ن: و چنانچه در عنوان نوشتم، سلامتی سه تن؛ ناموس و رفیق و وطن.

ناموسی که نمیدانم چقدر در دفاع از آن شجاعت دارم، ناموسی که صورتِ با سیلی سرخ نگه داشته شدۀ بعضی افراد هم هست، و حقّ و حقوق افرادی که نامردمی است کمکی از دستم بربیاید و دریغشان کنم.

رفیقی که نمیدانم چقدر رفیق خوبی بودهام برایش؛ رفیقی که از اسامی گوشۀ همین وبلاگ بگیر، تا بچّهمحلهای سالهای قبل و همۀ آنهایی که «دوست» دانستمشان.

وطنی که نمیدانم چقدر به وجب وجبش بدهکارم، وطنی که از هزاهز گرمایِ ظهر تیرماه یزد باشد تا زمهریر سرمای غروب دی ماه زنجان، از تفتانِ مرتفع و سرد و سختجانِ جنوبشرق بگیر تا کویرِ یکدستِ لوت، هر کجایِ این مملکت که باید سالها و نسلها برای درست کردنش تلاش کنند، و «من آن ذرّهام در هوای تو، نیست!».

برچسب: سلامتی سه تن, و رفیق و وطن,دانلود سلامتی سه تن, و رفیق و وطن,دانلود آهنگ سلامتی سه تن, و رفیق و وطن,به سلامتی سه تن, رفیق وطن,دانلود به سلامتی سه تن, رفیق وطن, نویسنده: کیارش امینی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 19:16

صفحه بندی